می دویدم و چشم هایم خیس ِ دلهره ... همه چیز بود اما
چیزی در من کم بود .... مثل یک قفلی که راز بازگشایی آن از یاد رفته باشد ...
می دویدم و انگار که آخرین نفس هایم باشد ، کم آورده بودم...
دست خودم نبود... دلهره ای مدام از پشت سر تعقیبم می کرد .... و جز دویدن راه فراری نبود...
بیگانه ای هم که صورتش پیدا نبود ، از دور لبخند می زد ... هرچند مایه دلگرمی بود اما عجیب بود که حتی یک قدم هم نزدیکش نمی شدم ... می دویدم
و عجیب عطش داشتم ... دستهایم پی چیزی بودند ... هرچه بود ، آب نبود...
می دویدم
و انگار چیزی در من گم شده ....
نم نم باران می شوم
چتر میگشایی....
رگبار ِ ناگهان می شوم
بغض ِ آسمان می شوم
چتر میبندی...
بارش ِ گیسوان می شوم
چرخان می شوی...
پ ن:باران گفت: نمی بوسمت سرما می خوری!!!!
سرودمت...نه به زیبایی ِ خودت...شاید
که شاعر تو...یکی چون خود تو می باید
لبم عطش زده ی بوسه نیست...حرف بزن!
شنیدنت عطش ِ روح را می افزاید....
آرزویم اين است.
نتراود اشک در چشمان تو هرگز مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت مي خواهد