نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی... حرف نمی زنم .... چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی... نگاهت نمی کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی ... صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای تو بی فایده است... فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من برای شنیدن صدای کسی که دوستش می داری، همین لحظه هم بسیار دیر است. افسوس خواهی خورد زمانی را که آن سوی سیم ها کسی بی احساس می گوید : برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد.
پی نوشت برای تو که یک درمیون عاشقی و یک درمیون فارغ!! برای تویی که نمی توان منکرطرف داری و علاقه شدیدت به حزب باد بود!! و برای تو که بسیار خودخواه و مغروری. درهیچ منطق و فلسفه ای رفتار تو توجیه نشده و هیچ مشاوره ای نمی تونه تغیرات مثبتی رو در تو ایجاد کنه تا حالا به این فکر کردی: که چرا تو تا به الان رابطه بادوام و با کیفیتی رو تجربه نکردی؟؟ یعنی چرا همیشه اول رابطه های دوستیت کفه ترازو به نفع و میل تو سنگین بوده. شما وقتی از هر نظرتامین و به خواسته هات رسیدی اون روی سکه که دلزدگی و سردی از رابطه ات است رو نشون میدی. و به قول خودت برای فرا از مشکلات که ساخته و پرداخته خودت هست به هر ریسمانی چنگ می اندازی و متوسل به هر راهی میشی تا رابطه قبلیت رو فراموش کنی... ولی غافل از این هستی که با رفتن و فرار کردن همه ی سنگینی غصه و ناراحتی و عذاب وانتظارکه حاصل بی خیالی محض تو روی دوش طرف مقابلت قرار می گیره. بگذریم ... برات اروزی موفقیت و پایدارو دائمی بودن رابطه فعلیت رو دارم و امیدوارم که همه لحظه های زندگیت پرازنشاط وشادی باشه خدانگهدار
یه زمان های ما انسانها توی رابطه های که داریم دچار مشکل می شویم، اگر رابطه عاطفی باشد درصد حساسیتش برای ما و مهم بودنش خب بالاتر می رود، حالا اگر در عمق رابطه دچار مشکل شده ایم باید راهی برای آن پیدا کنیم، اکثر ما آدمها فرار رو ترجیح میدهیم تا حل مسئله، مثلن میرم با دوستهامون کافه، انواع و اقسام کلاس های مختلف، که لحظاتی رو سپری کنیم و فکرمون رو منحرف کنیم از موضوع اصلی و مشکلی که درگیرش هستیم، غافل از اینکه وقتی تنها می شویم یا از جمع می آییم بیرون باز فکرهای مختلف ما رو احاطه می کند، باید به فکر چاره ای اساسی بود، اریک برن می گوید در این چنین مواقع باید با خودتان رو راست باشید، زمانی را خلوت کنید و به احساسات خود بپردازید، به این که تحت تاثیر کدوم باور این احساس در شما ایجاد شده است، اریک برن می گوید برای حل مسئله ابتدا باید احساس خودت را شناسایی کنید و بعد باوری که در ذهن شما وجود دارد، با شناسایی این دو میتوانید حداقل هیجان و احساساتان را کنترل کنید، برن می گوید زمانیکه می خواهید مشکل تان را حل کنید باید بالغ خودتان را فعال کنید و اطمینان حاصل کنید که همه ابعاد مشکل را مورد بررسی قرار دهیم، بطوریکه مشکل را با جمله کوتاه و واضح بیان کنیم، او می گوید در حل مسئله نباید عجله کرد شاید لازم باشد یه جایی ما رنج این مشکل را بکشیم زیرا ما به همان فرآیند رنج نیاز داریم در آن زمان، اگر به همه اینها واقف باشیم دیگر مشکلات و ماجراهای زندگی اینهمه ما را بهم نمی ریزند زیرا می دانیم که حتمن باید این اتفاق درست در این لحظه بیافتد و حتمن چیزی برای من دارد که باید با آرامش به کشف آن بپردازم تا در جهت رشد و تغییر خودم حرکت کنم.
هی اين كلمه رو بلغور نمي كنه که !! كسی كه تنهاست مثلن ميگه : ديروز بستنی خوردم ! و تو از " ديروز بستنی خوردم " گفتنش ؛ حس مي كنی كه چقدر تنهاست ... پس انقدر بی خودی قمپوز* در نکن قمپوز به معنای گزافه گویی و بیان خارج از واقعیت و محتوای پوچ است که فردی از سر خود بزرگ بینی و خویشتن ستایی بر زبان می آورد .
عادت میکنم ... مهم نیست!!!
خاطرات تو محکم به من تنه میزنند... دوباره زمین خوردم؛ دستم را بگیر...
همه می پرسند:
«چیست درزمزمه مبهم آب؟
«چیست درهمهمه دلکش برگ؟
Every body asks:
«What hides in the ambiguous murmuring of water?
«What hides in the attractive humming of leaves?
«چیست دربازی آن ابرسپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
«What hides in the play of thet white cloud,
Above this calm lofty Blue,
Carring thou thus into the deep of fantasy?
«چیست درخلوت خاموش کبوترها؟
«چیست درکوشش بی حاصل موج؟
«What hides in the silent solitude of doves?
«What hides in the useless struggle of waves?
فا«چیست درخنده جام؟
که توچندین ساعت
مات ومبهوت به آن می نگری؟»
«What hides in the smile of goblet?
That you are so astonished to gaze
For hours?»
- نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
- Not of cloud,
Not of water,
Not of leaves,
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها؛
Not of this calm lofty Blue,
Not of this burning fire inside the goblet,
Not of this silent soiltude of doves;
من به این جمله نمی اندیشم!
Not of these do I think!
من مناجات درختان راهنگام سحر،
رقص عطرگل یخ رابا باد،
The tree silent praying at dawn,
The perfume of winter flowers dancing with wind,
نفس پاک شقایق رادرسینه کوه،
صحبت چلچله ها رابا صبح،
The poppy breathing purely within the bosom of mount,
The swallows talking with the morn,
نبض پاینده هستی را،درگندم زار،
گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل،
Existence beating immortal in the wheat paddy,
Playing colour and freshness upon the cheeks of flower,
همه را می شنوم، می بینم!
All I see and hear!
من به این جمله می اندیشم!
به تومی اندیشم!
Not of these do I think!
Of you do I think!
ای سراپا همه خوبی،
تک وتنها به تومی اندیشم!
Of you – all over goodness,
Of you alone do I think!
همه وقت،
همه جا،
من به هرحال که باشم به تومی اندیشم!
Every time,
Every place,
In whatever state, of you do I think!
توبدان این را
تنها توبدان
You Know this
Only you know this
توبیا،
توبمان با من تنها توبمان.
Come
Stay with me, stay you alone.
جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند!
Shine upon dark nights for the moonlight!
Maybe I die to you but smile for every flowers!
اینک این من که به پای تودرافتادم باز.
ریسمانی کن ازآن موی دراز،
Now that I have fallen upon your feet.
Make that long tress a piece of rope,
توبگیر!
توببند!
توبخواه!
Only you seize me!
Only you tie me!
Only you desire me!
پاسخ چلچله ها راتوبگو.
قصه ابرهوارا توبخوان!
Answer the swallows.
Narrate the tale of clouds!
توبمان با من، تنها توبمان!
دردل ساغرهستی توبجوش!
Stay with me, stay you alone!
Boil inside the heart of lifes goblet!
من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است،
آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش!
Only one drop of my life remains,
Drink up the last drop of this empty goblet
دیوانه ام....
+ تاریخ |ساعت |یکی از ما
داری رو کف دست من را می ری که چی؟
که برسی اون طرف کف دست من؟
منم یه خدا دارم به چه بزرگی...
منم کفه دستشم...
فقط می ترسم یه روز خسته بشه کف دستشو ببنده...
کفشدوزک کوچولو نترس من میزارمت رو سبزترین برگه گلدون...
+ تاریخ |ساعت |یکی از ما
پ ن 1 : توی رابطه با آدمهای مهم زندگیمون درگیری داریم، مشکل داریم، میرم کلاس، با دوستامون میریم بیرون ولی کلافگی همچنان هست یه وقتایی که وقت آزاد داریم سنگین ترین فکرم اون مشکله میشه، سردرگم هستم زیرا اون مسئله حل نشده توی ذهنمون و به احساسمون توجه نکردیم باید وقت بگذاریم و بررسی کنیم.
پ ن 2 : کم بخور، کم بگو، کم بخواب / وصیت نامه گاندی
پ ن 3 : یه جایی باید بپذیری که زندگی باید همین مدلی باشد هر چند که دلخواه تو نباشد شاید این پذیرش خیلی چیزها را برای تو آسان کند
+ تاریخ |ساعت |یکی از ما
+ تاریخ |ساعت |یکی از ما
+ تاریخ |ساعت |یکی از ما
+ تاریخ |ساعت |یکی از ما
+ تاریخ |ساعت |یکی از ما
که دیگر نیستند یا در حال رفتنند
به همین سادگی
آدمهایی که دوستشان داشتم ...
کسی چه میداند ، شاید چندین سال بعد ، توی بالکنه خانه ام نشسته باشم
دختر کوچکم را روی پایم بنشانم
و برایش از آدمهایی بگویم که دوستشان داشتم !
شاید دخترم اشکهای پدرش را نبیند
شاید هم دید
چه فرقی میکند؟
میدانم!
بزرگ تر از این هم خواهم شد
آدمهای زیادی را دوست خواهم داشت
به همین سادگی ... به همین خوشمزگی !
+ تاریخ |ساعت |یکی از ما
باران می بارد
باران تند می بارد
و من نمی دانم تو کجا هستی
نمی دانم چرا امشب همه ی نگاهم به در است
حس می کنم حالاست که از دانشگاه برگردی
یادم رفته که من دانشجو هستم و دوران دانشجویی من، تو را ندارد
حس می کنم دارم برای کنکور می خوانم
و منتظرم تو برگردی
با همان شور و نشاط همیشگی ات
با همان خنده های همیشگی ات
و برایم حرف بزنی
از آن استادی که اذیتت می کرد
یا از آن یکی استاد خوش تیپتان
اصلا دلم می خواهد بیایی خانه
لباسهایت را عوض کنی و باز بروی بیرون
دلم می خواهد مثل همیشه که منتظرت می شدم بیایی خانه
و تو می آمدی و دوباره می رفتی و من بغض می کردم و غصه می خوردم
بیایی و بروی
و من غصه بخورم
می دانی ؟
راست می گویی
این دوری ها باعث می شود آدم همه ی ناراحتی ها را زود فراموش کند
این دوری ها باعث می شود من قدر روزهای زندگی ام را بدانم
اما من بعد از این همه دوری
دلتنگی هایم را فراموش نکرده ام
گلویم درد می کند از بغض
چیزی راه نفسم را گرفته...
+ تاریخ |ساعت |یکی از ما