تبليغاتX
باد نالید و من گوش کردم

باد نالید و من گوش کردم
می نوشتمت که تشنگی ام بیشتر شود...آب از تماس با عطشم شعله ور شد...آن گاه بی مضایقه تر نعره می کشم...

چیزی عوض نشده ، در زندگیم آدمهایی بودند
که دیگر نیستند یا در حال رفتنند
به همین سادگی
آدمهایی که دوستشان داشتم ...
کسی چه میداند ، شاید چندین سال بعد ، توی بالکنه خانه ام نشسته باشم
دختر کوچکم را روی پایم بنشانم
و برایش از آدمهایی بگویم که دوستشان داشتم !
شاید دخترم اشکهای پدرش را نبیند
شاید هم دید
چه فرقی میکند؟
میدانم!
بزرگ تر از این هم خواهم شد 
آدمهای زیادی را دوست خواهم داشت
به همین سادگی ... به همین خوشمزگی !

ساعت نويسنده Knout |


چشمهایم را به آسمان می دوزم
باران می بارد
باران تند می بارد
و من نمی دانم تو کجا هستی
نمی دانم چرا امشب همه ی نگاهم به در است
حس می کنم حالاست که از دانشگاه برگردی
یادم رفته که من دانشجو هستم و دوران دانشجویی من، تو را ندارد
حس می کنم دارم برای کنکور می خوانم
و منتظرم تو برگردی
با همان شور و نشاط همیشگی ات
با همان خنده های همیشگی ات
و برایم حرف بزنی
از آن استادی که اذیتت می کرد
یا از آن یکی استاد خوش تیپتان
اصلا دلم می خواهد بیایی خانه
لباسهایت را عوض کنی و باز بروی بیرون
دلم می خواهد مثل همیشه که منتظرت می شدم بیایی خانه
و تو می آمدی و دوباره می رفتی و من بغض می کردم و غصه می خوردم
بیایی و بروی
و من غصه بخورم
می دانی ؟
راست می گویی
این دوری ها باعث می شود آدم همه ی ناراحتی ها را زود فراموش کند
این دوری ها باعث می شود من قدر روزهای زندگی ام را بدانم
اما من بعد از این همه دوری
دلتنگی هایم را فراموش نکرده ام
گلویم درد می کند از بغض
چیزی راه نفسم را گرفته...

ساعت نويسنده Knout |


می دویدم و چشم هایم خیس ِ دلهره ... همه چیز بود اما

چیزی در من کم بود .... مثل یک قفلی که راز بازگشایی آن از یاد رفته باشد ...

می دویدم و انگار که آخرین نفس هایم باشد ، کم آورده بودم...

دست خودم نبود... دلهره ای مدام از پشت سر تعقیبم می کرد .... و جز دویدن راه فراری نبود...

بیگانه ای هم که صورتش پیدا نبود ، از دور لبخند می زد ... هرچند مایه دلگرمی بود اما عجیب بود که حتی یک قدم هم نزدیکش نمی شدم ... می دویدم

و عجیب عطش داشتم ... دستهایم پی چیزی بودند ... هرچه بود ، آب نبود...

می دویدم

و انگار چیزی در من گم شده ....

ساعت نويسنده Knout |


نم نم باران می شوم

چتر میگشایی....

رگبار ِ ناگهان می شوم

بغض ِ آسمان می شوم

چتر میبندی...

بارش ِ گیسوان می شوم

چرخان می شوی...

 

پ ن:باران گفت: نمی بوسمت سرما می خوری!!!!

ساعت نويسنده Knout |


سرودمت...نه به زیبایی ِ خودت...شاید

که شاعر تو...یکی چون خود تو می باید

لبم عطش زده ی بوسه نیست...حرف بزن!

شنیدنت عطش ِ روح را می افزاید....

ساعت نويسنده Knout |


آرزویم اين است.

نتراود اشک در چشمان تو هرگز مگر از شوق زياد

 نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشي

عاشق آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت مي خواهد

ساعت نويسنده Knout |